قهرمان ميرزا عين السلطنه

684

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

نشسته‌اند . سليمان ميرزا سؤال مىكند دائى جان من مگر لله يا بزرگتر شما هستم ؟ گفتم چطور ؟ گفت گلين خانم وقتى كه آمدم شما نبوديد هى مىپرسد دائى را كجا گذاشتى ، باز ولش كردى ، باز ولش كردى . هرچه مىگويم مهمانى رفته و خواهد آمد باور نمىكند . اگر من‌بعد للهء شما هستم بگوئيد تكليف را بدانم . وقتى آن خانه هستيم متصل مىگويد برويم منزل ، وقتى اينجا هستيم اصرار دارد برويم خانهء حضرت و الا . آنجا اين حرف را مىزند . كوكب سلطان دلخور مىشود . اين‌جا كه مىگويد گلين خانم او فقط محض سوارى مىگويد . مقصود ديگر ندارد . حقيقت براى تنهائى من خيلى خوب است . سرم را مشغول مىدارد . سوارى ، به دعوا ، به صحبت ، به مجادله با تازه‌گل و غيره . خيلى از بودن او راضى هستم . امروز اصغر عقب كاغذها رفته بود مىگفت آقا حسين برادر آغا على خواجهء حضرت قدسيه پيدا كرده و مىگويد دو تومان بياوريد پاكت را بدهم . خيلى گزاف گفته . هنوز راضى نشده‌ام ، تا فردا چه شود . شكار جغد در روز جمعه 21 - ناهار را زودتر خورده با سليمان ميرزا سوار شده از دروازهء خانىآباد خارج شده سمت كوه بىبى شهربانو رفتيم . برف زياد بود . هيچ‌جا زمين سياهى نمىزد . حتى جاده هم يخ و برف است و اين دليل شدت سرماست . هميشه روز دوم از آمدن برف صحرا سياهى داشت و در جاده هيچ وقت برف نمىماند . هرچه گشتيم چيزى پيدا نشد . يك جغد در حضور ما يك سار گرفت . عقب جغد كرديم سار را ول كرد ، ما برداشتيم . تا حال نديده بودم جغد روز شكار كند و سار بگيرد . دو نازى كنار نهر آب نشسته بودند تا نزديك شدم بلند شدند . اولى رد شده دومى را زدم . از هوا سرازير شد . نازى خيلى كم مىشود شكار كرد . بدون پناه هرگز نمىشود نزديك شد . يك گل كبوتر هم بود خيلى رم داشتند . از نيم‌فرسنگى بلند مىشدند ، هرچه عقب كرديم به جائى نرسيد . به گلوله‌رس هم نمىرسيديم . هوا سرد شد . شكارى هم نبود مراجعت كرديم . در ميان جاده كاكلى زياد بود . شش عدد شكار شد . غروب خانهء حضرت و الا رسيديم . به شدت سرد شده بود . شب را آنجا ماندم . مظفر الدين ميرزا بهتر از همه است دوشنبه 24 رجب - ديروز حضرت و الا سه ساعت به غروب مانده اينجا تشريف آوردند . حضرت وليعهد در همين خيابان ما در باغ الماسى كه متعلق به نصرت الدوله فرمانفرماست منزل دارند . اول آنجا رفتند . وليعهد خواب بود . ناظم خلوت خودشان را فرستاده بودند كه خيلى اسباب شرمندگى من شد . منزل خود شما بود . فردا چهار از دسته گذشته منتظر هستم تشريف بياوريد . خيلى در اين سفر احترام به مردم مىكند . كمال رضايت را همه دارند . حقيقت بهتر از همهء اينهاست . دو ساعت به غروب مانده فرنگى همسايه كه اسمش « سبيرين » است آمد . خيلى صحبت كرد . شب شاهزاده آغا تشريف داشتند . الحمد لله خوش گذشت .